تبليغاتX
ستاره اي از آسمان

ستاره اي از آسمان

سالها دل طلب جام و جم از ما مي كرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد.

شبي غمگين تر از شب هاي فرهاد

به ياد لحظه هاي رفته بر باد

به يادسرو هاي سبز و عاشق

نشستم گريه كردم تا شقايق

شكفته ياد گل در گريه هايم

پر از حرفم اگر چه بي صدايم

به سوگت اي چراغ خانه ي دل

چه كولي مي روم منزل به منزل

تو را مي پرسم از اندوه مهتاب

كه مي گويد به روي بستر آب

تمام چشمه را من جست و جويم

مگر يابم تو را در رو به رويم

اي خدا  

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:58 توسط فاطمه| |
شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب

 چه می خواهید؟

ز من امشب که می میرم  یکه و تنها چه می خواهید ؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید نمی خواهم پدر برهم زند چشمان

بازم را نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را

نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد آهی و گر

افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد .

بدینسان نامه ام :

سلام مادرم٬ سلام ای نازنین٬ ای مهربان٬ ای بهترین٬ مادر دگر در

دفترم

شعر جدیدی را نخواهی دید نخواهی خواند دگر در آلبومم عکس جدیدی

را نخواهی دید دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد دگر از من

نمی نمی پرسی کجا بودی در این ظلمت ؟ چه می کردی؟

چه می خواهی ؟

مادر اگه روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من بگو:

فرزندم به ناکامی جان داد وتا آخرین لحظه ی عمر به سختی می گفت:

خداحافظ  عزیزانم خداحافظ رفیقانم........

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:54 توسط فاطمه| |
ای دل ساده بکش درد که حقت این است

از زمانه بشو دل سرد که حقت این است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی

حال همچو پاییز بشو زرد که حقت این است

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت این است

آنچه بر عاشق بیچاره روا دانستی

فلک آخر سرت آورد که حقت این است 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:1 توسط فاطمه| |
دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم

دعوتت می کنم امشب به دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پاره است به دلی که توبه کرده

دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق پر پر حادثه با تو سهم من بغض دقایق

دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن

ای خدا کی بود که برگشت سایه تو یا دل من ؟...

سلام ببخشید که نمی توانم به کسانی که به وبلاگ من سر می زنند

سر بزنم اصلا وقت نمی کنم .... 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:13 توسط فاطمه| |
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:56 توسط فاطمه| |
سلام من اومدم

بچه ها یه خبر دارم من دیگه نمی تونم بیام پیش شما البته یه مدتی

چون که می خوام کامپیوترم را بفروشم البته اگه بتونم از کامپیوتر

دوستام پیشتون میام . حالا یه آپ برای اخرین بار .

میدانم از هر آنچه که خوانده ام .

از هر آنچه سر گذشت و قصه که گو شم شنوده است.

که عشق را !

راستینی را راه هموار نبوده است!

دوستون دارم خخخخخخخخیلی زیاد

خدا نگهدارتان باد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:25 توسط فاطمه| |
سلام این چند وقتی که وبلاگ را تاسیس کردم تا به حال از زبان خود

سخن نگفته بودم.

من خیلی غمگینم خیلی همیشه این جور بوده ام همیشه خنده هایم

الکی وبرای اینکه دیگران نا را حت نشوند بوده است .

خودم از وجودم بیار هستم دلم می خواهد از اینجا فرار کنم

و فریاد بزنم ایا راهی است برای فرار از عاشقی

همیشه صدایی می گفت یا می گوید نه نه و نه

گریه مجال نمی دهد لبخند بر لبانم بیاید پکرم وافسرده ولی اندکی

شادی در وجودم هست برای اینکه می توانم درد دل هایم را بنویسم

دلم هوای بارون کرده که خودم دسته کمی ازش ندارم

امروز خوابم نمی برد و شروع کردم به خواندن رمان خیلی گریه دار بود

یک شخصیت آن مرا یاد عشقم انداخت تا می توانستم گریه کردم و

هنوز هم گریه بر صورتم جاریست دیگر خسته ام ...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:46 توسط فاطمه| |
                                      تو را دوست دارم

گاهی دست اتفاق را میگیرم که نیفتد و گاهی بالشم را پر از 

شعر های تازه  می کنم تا خوابم تو را ببینم. گاهی خواب هایم

آنقدر آشفته اند که نفس روباها را روی پیراهنم حس می کنم

و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خواب هایم آنقدر

آرام و شفاوند که وقتی چشم هایم را می گشایم جای پای تو

 روی فرش راه می رود و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو

مشامم را پر می کند.

یک روز انقدر دور و نا پیدایی که نشان تو را از هیچ کس نمی تو

انم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم

را باز کنم تو را می بینم . احساس می کنم همه قطار ها به 

سوی تو می آیند پرستو ها برای تو آواز می خوانند  و چراغ 

های آبادی برای تو روشن می شوند . نمی دانم گنجشک ها

تا کی با کاجها دوست خواهند بود ومن چند بار دیگر درزمستان

به دنیا خواهم آمد. آیا کسی بعد از من شعر هایم را برایت 

می خواند؟

آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد 

کرد؟

گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران

خواندی تنگ می شود و دوست دارم نام تو رابر سینه درختانی 

که هنوز بالغ نشده اند حک کنم و گاهی انقدر دیوانه ام که

شکوفه  ها را در باد رها کنم و در اتاقی پر از برف بخوابم .

گاهی انقدر شاعرم که دوست دارم  تا قیامت زیر باران بایستم

و برای پروانه های خشک شده گریه کنم وگاهی انقدر سنگم که دلم

برای چشمان تو تنگ نمی شود و بو سه هایم را در دفترچه خاطراتم

پنهان می کنم .

  

      

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 4:42 توسط فاطمه| |
گاهی وقت ها احساس می کنم که دنیا یه تنگ کوچک ومن یک ماهی

بی قرار هستم.با خود می گویم ای کاش چیزی بود برای نجات از این

حفره تاریک چیزی شبیه بال یک کبوتر سفید که مرا به بی نهایت آبی

آسمان برساند جایی که سر شار از نگاه ستاره هاست و زندگی

شبیه زمین نیست و دست چرکین بشر بر آنجا نیست ....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:52 توسط فاطمه| |
حرف های ما هنوز نا تمام 

تا نگاه می کنی  وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو نا گزیر   ...ای....

ای در یغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود .

                                       قیصر امین پور       

                                            

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:42 توسط فاطمه| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس